مؤلف مجهول
382
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
گردان « 1 » ، و الا به عقوبت خواهى گرفتار شد . چون اين عتاب « 2 » شنيد به خود فرو رفت و گفت : اى كريم باكرم ! آن چه چيز است كه من به او « 3 » سبب شده باشم و بازگشت من سبب نجات گردد ؟ دوباره آواز آمد كه : اى حسين « 4 » ! نگفتى كه اصل ايمان خنبهء پرآرد است « 5 » از جهت اين جواب « 6 » تو مردم ترا تمسخر كردند ، ازينجهت خداى برحق بلايى فرستاد بر آن خلق كه مبتلا شدهاند به بلاى حق ، و خبر ندارند از نفس صاحب جامه دلق ! چون اين « 7 » بشنيد ، زود بازگشت و نزديك به مصر رسيد . مردم شنيدند كه خواجه تشريف مىآرند . خرد و بزرگ مرد و زن سهروزه راه استقبال كردند و در قدم خواجه افتادند و روهاى خود به خاك ماليدند و گفتند : اى خواجه « 8 » ! خطا كرديم و ندانستيم ، و اين نوع چيزى « 9 » در خواطر مايان خطور كرد ، ازين سبب به اين بلا مبتلا گشتيم . سخن همان بوده است كه فرمودى . بيا اى خواجه ! از سر « 10 » لطف اين جريمهء مايان را در گذران ، و دعاى در حق اين مسلمان بكن ، باشد كه در معرض قبول افتد ، تا ازين بلا خلاص شويم . خواجه از روى ترحم دست به دعا برداشت و ديگران به آمين مشغول شدند . و دعاى حضرت بزرگوار در حيز قبول افتاد ، و روز به روز در ميان ايشان رفاهيت پيدا شد ، تا آنكه به قانون اول رسيد . آنگاه حضرت « 11 » خواجه به رخصت از شهر ايشان بيرون آمد « 12 » . اى درويش ! نصيب تو آن است كه در امتحان اولياء الله نشوى ، و زبان گستاخى نگشايى ، و طعن نكنى ، و مسخره ندارى ، كه خود مسخره گردى ، زيراكه ايشان از حقيقت كار خبر دارند ، و سخن از جاى ديگر گويند ، و لقمه از خوان ديگر خورند . هركه به ايشان در افتاد ، برافتاد . و هركه زبان طعن گشود ، زبان او بسته شد . اى درويش ! حتى الامكان در اظهار « 13 » حسن اخلاق ايشان كوش ، و دهان از اسناد قبح « 14 » به ايشان بپوش ، زيراكه ايشان از قبح پا كند « 15 » . چون « 16 » بزرگوار به ولايت خود آمد ترك درس كرد و گوشهنشين شد . چهار سال گوشهنشين بود و رياضت اختيار كرد ، كه هر شب پانصد ركعت نماز كرد ، و هميشه صايم بود . آخر دانشمندان عصر و اكابر زمان جمع آمدند و خواجه را ملازمت كردند و يكى از ايشان بر پاى خاست « 17 » و گفت : اى خواجهء بزرگوار ! علم آموختن نه تنها از براى خود است و از براى كنج لحد . اين همه علم كه « 18 » خداى « 19 » تعالى به
--> ( 1 ) - ب : خلاص كرد ( 2 ) - ب : ندا ( 3 ) - ب : - من به او ( 4 ) - ب : + فضلى ( 5 ) - الف ، ت : - است ( 6 ) - ب : ازين جواب ( 7 ) - ب : + ندا ( 8 ) - ب : + مايان ( 9 ) - ب : - چيزى ( 10 ) - ب : + كرم و ( 11 ) - ب : - حضرت ( 12 ) - ب : به رخصت ايشان از شهر بيرون آمد ( 13 ) - ب ، ت : + در ( 14 ) - ب : قبيح ( 15 ) - ب : + و ليكن قبحنما باشند تا در چشم مردم قبيح نمايند و حقير شوند كه مردم به ظاهر نگرند و درويشان از راه باطن به مقصود رسند ( 16 ) - ب : القصه ( 17 ) - الف : خواست ( 18 ) - ب : + حضرت ( 19 ) - ب : + تبارك و تعالى